مولف ناشناخته

150

تاريخ شاهى ( فارسى )

[ 292 ] در گوشه‌نشينان زواياى محنت ، تا كجا مظلومى است محبوس شده و به اميد عدل و عاطفت موقوف مانده ، به لطف - بىتوقف - او را اطلاقى فرمايى تا همهء خستگان تيغ ظلم روزگار به فرّ عدل تو نجات يابند و تيم بستگان ( ؟ ) « 1 » شب محنت ايام به اثر احسان تو به خلاص رسند . حكايت در كتاب فرج بعد الشدّة آورده‌اند كه يعقوب داود در زمان مهدى خليفه محبوس شد ، با كسى حكايتى كرده بود كه مرا جايى محبوس كردند كه شب را از روز و روز را از شب فرق نمىتوانستم كرد : چاهى بود در اندرون چاهى ، اما به فيض فضل الهى پيشگاه باطن روشن داشتم ، هرروز قرصى به من مىدادند و آفتابه‌اى آب ، تا وقت نماز اعلام مىكردند و به تحرى قبله فرض مىگزاردم ، اما قبله حقيقى فضل خداى قديم و عدل پادشاه نو مىشناختم . چون يازده سال از مدت حبس بگذشت آينده‌اى ديدم كه در خواب با من گفت : شعر [ 293 ] ان الامور اذا التوت و تعقدت * نزل القضاء من السماء فحلّها از خواب بيدار شدم ، تأملى كردم و بر اميد فرج خداى را - جل و علا - حمد گفتم و پاى در دامن صبر كشيدم و روى به قبلهء اميد آوردم و دانستم كه آسيب دل مظلومان كارها كند و بندها گشايد . بيت : حاشا كه قبول خلق از ره ببرد * كايام گهى بيارد و گه ببرد بر جاه مكن تكيه كه آسيب دلى * نور از خورشيد « 2 » و رونق از مه ببرد پس از يكسال همان آينده ديدم كه بيامد و در خواب با من گفت : شعر عسى فرج يأتى به اللّه انه * له كل يوم فى خليفة امر پس از آنكه گواه بشارت دوشد ، يكسال ديگر درنگ افتاد ، صبر بردبار

--> ( 1 ) - كذا : شايد تيم نشستگان . نيم بستگان . هم تشنگان ؟ ( 2 ) - در حاشيه : نور از رخ شمس و . . .